
انسانها از گذشته همواره در جریانات زندگی، با محیط پیرامون خود در تعامل بودهاند و برای گذران زندگی خود به میزان نیازهایشان کمتر یا بیشتر با محیط پیرامونی خود ارتباط داشتند؛ این ارتباطات به مرور زمان شکل های جدیدتری به خود گرفت ولی همچنان در راستای رفع نیازهای مختلف انسان استفاده میشد تا اینکه انسان در طی سالهای متمادی با نیاز جدیدی در وجود خود آشنا شد که آن، نیاز به قدرتی فراتر از قدرت محدود و کوچک خویش بود.
نیاز به خالق ( خدا )
نیاز به خالق نیازی است که برخواسته از احساسات قدرت طلبی و بی نهایت طلبی آدمی است که همواره درپی پاسخ دادند به آن بوده است و در این مسیر برخی از بزرگ ترین انسان های تاریخ، این نیاز را با لشگرکشی های ظالمانه ارضاء کردهاند و خود تبدیل به خدایان ظالم تاریخ گشته اند و برخی دیگر با الهام از ترسهایشان خدایان خود را ساخته اند، چرا که انسان وقتی با قدرتی فراتر از تصورات خودش مواجه میشود و علت و منشا آن را نمیداند به هرزه گوییها و افسانه بافیهای باورنکردنی روی میآورد و از مواد پیرامون خود برای آن موجود تمثالی میسازد و به مرور علت آن تمثال را هم فراموش میکند و آن دست ساخته خویش را میپرستد؛ گونهای دیگر هم با این فکر که شاید همین دادهها و داشتههایشان، همان خدایان بی مثالی هستند که اگر در پیشگاهش تعظیم کنند از همان نعمتها سرشار خواهند شد، به خدایان قابل لمس و بو و حتی دارای مزه روی آوردهاند اما در این میان کسانی هستند که با تفکر عمیق تری نسبت به مسائل نگاه میکنند و به نظر میآید نمیتوانند به همین راحتی عقل خودشان را کنار بگذارند و خدایی را بپذیرند که میتوان به عنوان غذا سر او را ببرند و آن را کباب کنند؛ قطعا چنین کسانی به اطرافشان مشکوک خواهند بود و از خدایانی هم که با انگشتان دستشان برایش چشم و گوش درست کرده اند هم پیروی نخواهند کرد؛ چراکه با خودشان میگویند این دیگر چه خدایی است که میشود چشمانش را گرفت و او را نابینا کرد ولی حتی شکایتی از این خدا نشنید؟ حداقل حیوانات کمی مقاومت دارند…
چرا خدا دیده نمیشه؟
با تمام اینها این دسته اخیر هنوز خدایشان در اوج قدرت و عظمت و توانایی یک اشکال دارد که در ذهنشان حل نمیشود و چه بسا ما هم با این گروه هم نظر باشیم که اصلا چرا چنین خدایی را نمیتوان دید و نمیتوان با او چند کلامی رو در رو شد؟ گاهی به ذهن ما میرسد که اصلا بهتر نبود که خدا به جای تمامی این کتابهای قرآن و انجیل و تورات و تمام این معجزههایی که در این کتابها از آنها گفته میشود، خود مستقیما با ما روبهرو میشد و برای ما کار را راحت تر میکرد؟
همه این سوال ها درنهایت به یک سوال میرسند و آن هم این است:
که واقعا خدا دیدنی است؟ و اگر هست چرا نمیشود او را دید؟ چرا اصرار بر دیدن داریم؟
گفتیم انسان از موجوداتی است که همواره در پی ارتباط گرفتن با محیط و موجودات اطراف خویش است و در این راه از حواس خود بهره میگیرد؛ حال در این تعاملات، انسان بیشتر از هر چیزی از حس بینایی خود بهره میبرد و به نظر میآید سوال از اینکه چرا خدا دیده نمیشود به درگیری بیشتر این حس بازگردد ولی اینطور نیست و نباید زود قضاوت کرد. همانطور که در بخش قبلی یعنی در مقاله « خدا واقعا کیست ؟ » اشاره کردیم هر سوالی پیش فرضی دارد و بررسی آن پیش فرض موجب فهم بهتر و دقیقتر مطلب مد نظر ما میشود.
در سوال « چرا خدا دیده نمیشود؟ » آن چه که بیش از هر چیزی بوی آن به مشام ما میرسد این است که اصلا چه نیازی به دیدن است؟ چرا انقدر اصرار بر این دیدن داریم؟ مگر هرچیزی را میشود دید که ما خدا را میخواهیم ببینیم؟ و… این سوالات به نظر میرسد ریشههای عمیقتری داشته باشند و باید پاسخ دقیقتری هم به آن داد ولی ما برای این سوال دو پاسخ داریم که یکی را همچون چکی تضمینی به عقلمان خواهیم داد و دیگری را یارِ غارِ قلبمان خواهیم کرد.
چکی تضمینی
تصور کنید در جنگی بسیار سخت و نفسگیر هستید و با جوخهای از همرزمان خود، زیر آتش دشمن گیر افتادهاید و هر لحظه ممکن است شاهد مرگ خود یا یکی از دوستانتان باشید؛ در این میان فرمانده، همه جوخه را با زحمت بسیار به خط میکند و به آنها دستور میدهد تا با تمام توان از سنگر بالا رفته و به سمت دشمن حمله کنند و اگر این کار را نکنند در پشت همین خاکریزهایی که اکنون سنگر گرفتهاند، زیر بار موشک و تیرها دفن خواهند شد و کشورشان به غارت خواهد رفت. در این موقعیت تمامی افراد از ترس زهره آب کردهاند و کسی نمیتواند از جایش تکان بخورد و در همین حین فرمانده به فرد کناری خود یعنی شایان دستور میدهد که ابتدا او حمله را آغاز کند. اما او قبول نمیکند و از ترس در جایش میخکوب شده است؛ شایان نیز به فرمانده خود میگوید که اگر علی حمله نکند من هم حمله نمیکنم؛ علی نیز همینطور ترسان از این دستور سرپیچی میکند و به فرد کناری خود اشاره میکند که تا او حرکت نکند ، من هم حمله ای نخواهم کرد …
این داستان ادامه پیدا میکند تا سرباز نفر پنجم و الی …
حال کمی از این تصور ترسناک و دلهرهآور فاصله میگیریم…
دو سال گذشته است …
امروز کشورمان آزاد و سربلند است و ما در جنگ پیروز شدهایم و در کنار خانواده خود این پیروزی را برای دومین سال پیاپی جشن میگیریم…
حال سوال من این است :
آیا امکان دارد که ما در آن جنگی که وضعیت آینده ما را رقم میزد هیچ کاری نکرده باشیم و امروز اینجا جشن پیروزی بگیریم؟
پاسخ مسلما خیر است.
علت چیست؟
ما در اینجا اگر به پیروزی که نتیجه جنگیدن است به چشم معلول نگاه کنیم متوجه میشویم که این معلول (پیروزی) یک علتی دارد که همان جنگیدن است؛ پس علاوه بر این مطلب که حتما جنگی رخ داده است تا پیروزی شکل بگیرد، میتوان این نکته را نیز برداشت کرد که در آن جوخهای که شایان حمله خود را منوط به حمله علی میکرد و علی نیز حمله خود را مقید به حمله نفر کناری خود میکرد و الی آخر… بالاخره یک نفر پیدا شده است که حمله را آغاز کرده است و نمیشود که گفت ما در آن جنگ پیروز شدهایم ولی تمامی سربازان مانند کودکانی بیادب و تخس از فرمان حمله، به بهانه حمله نکردن دیگری سرپیچی کردهاند.
همین مثال در واقع در فلسفه تحت عنوان «محال بودن تسلسل علتها» شناخته میشود و بدین معناست که نمیشود ما یک زنجیره از علتها داشته باشیم ولی این زنجیره بینهایت باشد و هیچ آغاز و پایانی برای آن تصور نشود؛ به عبارت سادهتر منظور این است که اگر شما تصور کنید که کسی از شما بپرسد چه کسی شما را به دنیا آورده، بلافاصله به او میگویید مادرم…و اگر همین سوال را درباره مادرتان بپرسد او نیز چنین جوابی را میدهد… حتی اگر این سوال را از دهها و صدها نسل پیش از شما هم بپرسند آنها نیز چنین پاسخی را میدهند ولی آنچه که محال است این است که این زنجیره پدرها (علتها) و فرزندها (معلولها) بی انتها باشد و هیچ آغازی نداشته باشد؛ بلاخره یک انسانی یافت میشود که پیش از او کسی نبوده و او همان مخلوق اولی است که علتی فراتر از یک انسان همانند خودش او را پدید آورده است و به اعتقاد ما او همان خداییست که ما به دنبال دیدنش هستیم.
خدای آفریننده
چنین خدایی که مخلوقی (انسان) به این عظمت دارد که خودِ مخلوقش میتواند مبتکرانه زندگی کند و خلق کند ، تخریب کند و منهدم کند، قطعا باید همانند او نباشد و موجودی فراتر از انسان باشد…
پس چنین موجودی نمیتواند مادی باشد چراکه یکی از ابعاد مهم انسان که حداقل همگی ما بر وجود آن توافق داریم همین وجود مادی است که همگی به قطعیت آن را در خود و دیگر موجودات پیرامون خود حس میکنیم؛ او نمیتواند و نباید مادی و از جنس ماده باشد چراکه ماده زمان و مکان دارد و نمیشود مادهای را بدون زمان و مکان تصور کرد و هر موجودی که در حصار زمان و مکان زندانی است ولو با عمر چند میلیونی باز هم محکوم به فناست و چنین موجودی نمیتواند خدای واقعی ما باشد، چرا که چنین خدایی محدود به زمان و مکان و ماده است و خدایی که محدود است ناقص است و خدای ناقص به درد جرز دیوار هم نمیخورد؛ به همین دلیل است که ما میگوییم چنین موجودی نمیتواند مادی باشد و اگر هم مادی بود این خدای مادی ما باز خودش دست ساخته یک خدای غیر مادی است که قدرتی بیش از او دارد و خالق اوست.
پاسخ در دست ماست!
حال با این توضیحات مشخص شد که چنین خدایی که کامل است و هیچ عیب و نقصی ندارد، قطعا نمیتواند از جنس همین موادی باشد که ما با آنها سر و کار داریم و حتی از جنس قویترین مواد این دنیا هم نمیتواند باشد که اگر باشد باز هم روزی محکوم به فناست و محدود است و ناقص؛ به همین دلیل خدای کامل ما، خدایی است غیر مادی و چنین خدایی را نمیتوان با چشم یا هر حواس مادی دیگری دید و حس کرد؛ چنین خدایی لمس شدنی نیست و این است که موضوع را زیبا میسازد…
یارِ غارِ من …
خدایی که من در دلم احساس کنم و با عقلم مهر تایید بر وجودش بزنم خدای من است…
نه خدایی که میتوانم زیر انگشتانم حس کنم، که چنین خدایی با من تنها در چند روز عمرِ کمتر و بیشتر تفاوت دارد و خودش نیازمند و محتاج است و در مکانی که من او را میخواهم نمیتواند باشد؛ چراکه او در مکانی در شرق یا غرب عالم است و من در سوی دیگر…
خدای من در دلم جای دارد و با من همسفر هر کوچه و بازاری است و با اینکه شاید دوست خوبی برایش نباشم در گوشه و کنار زندگیام مرا بیهیچ چشم داشتی کمک کرده است و چه نیازی است به دیدنش که من هوا را هم ندیده تنفس کردهام ولی را هیچگاه مواخذه نکردهام که تا خودت را به من نشان ندهی تو را به ریههایم راه نمیدهم…
آری من به او محتاجم و نه او به من …
من ناقص و نه او …
آری …
او خدای مهربان من است…









