پرسش از علت بدبختی انسانها، سؤالی است که از دیرباز ذهن بشر را به خود مشغول کرده است.چرا خدا بعضی از انسانها را بدبخت آفریده؟ پاسخ جامع به این پرسش مستلزم بررسی ابعاد مختلف از جمله فقه، روانشناسی و فلسفه است.
شاید این مطلب را که برخی میگویند” خدا ، خدای عاشقان است و بس ” را زیاد شنیده باشید و با خودتان بگویید چراکه نه ؟! واقعا خدایی که من میشناسم چیزی جز عشق و علاقه به بندگانش چیزی ندارد و نباید هم داشته باشد؛ چون او عشق محض است و نمیتوان عشق را جز خیر و خوبی تصور کرد…
خدا چرا بدبختم کردی
این مطلب ظاهری زیبا و منطقی صحیح دارد البته اگر واقعا گوینده آن هم هر عمل بد و زشت خود را به آن نسبت ندهد ولی آن چیزی که اهمیت واقعی را دارد این است که ما این خیر و خوبی را چطور درک و هضم میکنیم ؟ بر فرض اینکه در زندگیتان مشکلی کاملا غیر منتظره که نه شما و نه هیچیک از اطرافیان تان در آن دخالتی نداشته اند ، پیش بیاید چه مقدار حاضر هستید همچنان بر حرفتان پا فشاری کنید و بگویید خداوندی که من میشناسم عشق و خیر محض است ؟ یا واقعا خدایی که من امروز میبینم با تصور من از یک خدای واقعی چه مقدار تطابق دارد ؟ این همه جنگ و جهل و بیماری و بدبختی که گریبان دنیا را گرفته است واقعا از دل یک خدای عاشق بیرون میآید ؟
چرا خدا بعضی را بدبخت آفریده
این سوالات و سوالاتی مشابه این مطلب از مسائلی هستند که هرچند وقت یکبار در ذهن آدمی جریان پیدا میکنند و با اندک مشغلهای به فراموشی سپرده میشوند ولی همچنان در اعماق وجود ما غوقا دارند و به تصمیمات روزانه ما جهت میدهند.
خدای عاشق ، خدای احمق
یادم میآید که حدود 4 سال پیش دوستی با من تماس گرفت و در آن صبح گرفته ، خبر از فوت دوستی داد که حتی الان که این متن را مینویسم چیزی از خاطراتش در ذهنم کم نشده است و پس از چندی، ساعت و محل دفن او را برایم فرستاد … هنگامی که به مراسم دفن او رفتم و درون قبر صورتش را برای لحظاتی که از کفن تنگ رها شده بود تا مادرش با جوان ناکام خود وداع کند را دیدم؛ چیزی درونم را لرزاند و با خود گفتم به نظر میآمد شخصی مانند او هرگز چنین ناگهان از میان ما نمیرود ولی افسوس که تقدیر چنین نخواست.
خدایا چرا این همه بدبختی
نمیدانم چند بار در زندگی آدمی چنین اتفاقهایی رخ میدهد اما مطمئنم بعد از تمامی آنها همه ما یک سوال داریم که واقعا خدا در کجای این اتفاق حضور داشت و اصلا چنین خدایی که یا در این لحظات حساس و حیاتی زندگیام نیست یا اگر هم هست چون مجسمهای بی احساس به عمق فاجعه در حال رخ دادن خیره خیره نگاه میکند و تکانی نمیخورد ، چنین خدایی به چه دردی میخورد و اصلا گاهی بالاتر میرویم و میگوییم خدای عاشق و خوب جکی بیمزه است که چون قصهای رویایی برای کودکان میخوانند تا از ژرفای بدی موجود در این جهان آگاه نشوند.
« همچون تولد فرزندی در هواپیمای درحال سقوط من در پایان آغاز شدم…»
بحثمان به اینجا رسید که با چنین خدایی چه باید کرد و اصلا مشکل از تفکر ماست یا واقعا خدای ذهنیمان مشکل دارد و باید کمی بیشتر به او بیندیشیم…
برای رسیدن به راه حل سوالی میپرسم…
آیا واقعا خدایی که عشقش به بندگانش فراتر از هر عشق و علاقهای است که در مخیله ما میگنجد، خدایی است احمق یا خداییست که صفت دیگری به نام حکیم هم دارد؟
به اطرافت نگاه کن: نمیدانم توجهی به موجودات اطرافتان دارید یا نه ولی شما هر روز صبح که روزتان شروع میشود، تکنولوژی در تکتک لحظات زندگیتان حضور دارد و کارهای روزمرهتان را راه میاندازد ولی آن چیزی که اینجا اهمیت دارد این است که همه این اختراعات حاصل انسانی است که خودش با فکر و عقل خودش دست به ساخت این اشياء زده است و اگر کمی به همین حیوانات اطرافتان از سگ و گربه گرفته تا کبوترها و گنجشکان و… توجه کنید متوجه میشوید که این موجودات در طول سالیان متمادی هیچ سبک زندگیشان تغییر نکرده و از شرق تا غرب عالم همگی به یک روش زندگی خود را میگذرانند و این شما هستید که امروز این فضای مجازی موجود را اختراع کردید.
این مطالب را گفتم تا به این نکته برسم که دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم دنیایی حاصل از اتفاقات زیستی و اتفاقی نیست و هرچه که هست هدف و غایتی را دنبال میکند و اگر قرار بود خیلی از موجوداتی که امروز ثابت شده که پیش از ما حضور داشتند، متکاملتر از ما بشوند چون زودتر از ما پا به عرصه هستی گذاشتهاند دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشد.
به عبارت دیگر چنین دنیایی که هر اتفاق و حادثهای در آن هدفی را دنبال میکند بعید است که بخواهد حاصل اتفاقات تصادفی و بی منطق باشد و به همین دلیل است که ما بخاطر این اصل میتوانیم برای فردایمان برنامه ریزی کنیم که صبحانه چه چیزی میل کنیم… چرا که اگر قرار بر تصادفی بودن هرچیزی بود آنوقت ممکن بود شما ساعت 12 ظهر برای نیم ساعت مرخصی رفتن خورشید و بالا آمدن ماه را ببینید ولی اینطور نیست…
خدای احمق نداریم…
حال چنین جهانی که هرچیزی در آن نظم خاصی دارد و حاصل اتفاق نیست و زندگی ها در آن هدف دارند ( چه بخواهند و چه نخواهند ) بعید است که ساخته دست خدایی باشد که صرفا عاشق است و هیچ بویی از حکمت و علم نبرده است…چنین خدایی اگرتصور میشد حداقل تاکنون چندین نفر از دوستان من سرش کلاههای گشادی میگذاشتند که خدایی را هم به آنها واگذار کند.
اگر بخواهیم باز هم پافشاری کنیم که خدا صرفا باید عاشق باشد، این عشق فقط آفرینش را برای ما اثبات میکند و نه نظم موجود در آن را … چراکه نظم و هدف از چشمه علم و حکمت تغذیه میشوند و آفریدن از چشمه عشق و نمیتوان این دو را با هم یکی دانست.
خدای عاشقِ و حکیم من …
همه این مطالب را گفتیم تا به این برسیم که خدای عاشق ما باید خدایی در اوج حکمت و عظمت باشد و نمیشود که ما انسانها صرفا از خدایی پیروی کنیم که عاشق است و گاهی اوقات حماقتاش گریبان دوستان ما را میگیرد و آنها را در قبر میگذارد… پس چنین خدایی که حکمت دارد عشقش هم عاقانه و حکیمانه است و این است که رابطه زیبایی را برای ما به ارمغان میآورد؛ برای شما مثال کودک و مادر را میزنم که همگی با آن کمابیش آشنا هستید.
کودکی را تصور کنید که دست خود را بر روی شعله میبرد تا آن را از سر کنجکاوی لمس کند اما در همین حین مادر متوجه میشود و مانع از سوختن دست بچه میشود ولی کودک از این که مادر مانع کنجکاوی او شده است ناراحت میشود و بنا را بر گریه و زاری میگذارد…
حال من از شما میپرسم که این عشق مادر در راستای حکمت او بوده است یا خیر ؟
پاسخ مشخص است و نیازی به توضیح نیست که خداوند هم همینگونه با ما برخورد دارد و ما نیز کودکوار به دنبال خواستههای به خیال خود خوبِ خودمان هستیم .
و اینجاست که عشق عاقلانه و حکیمانه عشقی است که هرکسی نمیتواند آن را هضم و جذب کند و سر به سرکشی میگذارد و فکر میکند چون خدا او را دوست نداشته، از چیزی محروم یا به چیزی مبتلایش کرده است…
بیایید با خودمان فکر کنیم که چه بد میشد که دوست خوبم را اگر زنده میماند سالها بعد در وضعیتی میدیدم که به جای خاطرههای خوبش تنها آزار و سیاهی از او در ذهنم مانده بود…










اگر خدا عادل است چرا بعضی فقیرند بعضی غنی
چرا آدمهای خوب بدبختن
مقاله جالبی بود. تشکر